حرفهاي پشت پرده

خاطره ها در هفته ای که گذشت…

نوامبر 26, 2008 · 2 دیدگاه

reminiscenceهفته ای که گذشت..

واقعا هفته وحشتناکی بود. به این دلیل که تو شرکت به شدت تنها شدم ! و الان کسی نیست که وقتی خسته هستم دو کلمه باهاش حرف بزنم !

میز روبرو خالی شده ، و این خالی بودن به شدت داره عذابم میده.خب 2سالی به کسی که اون پشت بود عادت کرده بودم !میز پایینم خالی شد و یکی دیگه هم از اینجا رفت.

کارهایی که رو سرم ریختن 4 برابر شده و منم که بیماری بی خوابی به سراغم اومده از شدت خستگی همیشه یه سوتی میذارم وسط کار.

اما خب قسمت خوب این هفته دیروز بود که رفتم تبریز. خیلی خوب بود..اینقدر که نمیتونم توصیف کنم ! دیدن دوستان قدیمی ، استادها ، محله ای که 2سال از با نشاطترین سالهای عمرم رو اونجا سپری کردم با تمام خاطرات بد و خوبش.

اما قسمت قشنگش اینجا بود که میتونستم با دوستام و یکی دیگه ( :-D ) بیرون برم و مجبور نباشم خاطرات دوران دانشگاه رو سانسور کنم.میتونستم خونه ای که 2سال توش زندگی کردم رو نشون بدم ! نمیدونم چه لذتی که آدم دوست از گذشته اش بگه و نشون بده که کجا بوده !!

اینکه ببینی استادهای قدیمی هنوز وقتی اسمت میاد، تو رو فراموش نکردن مشتاق هستند که بدونن این 2سال چی کار کردم !!

با تمام اینکه ، تمام وقتم به دوندگی در طبقات دانشگاه سپری شد ، دیروز احساس کردم همون دختر کوچولوی 18 سالم که وقتی اولین بار وارد دانشگاه شد ، بهش گفتن “دبیرستان دخترونه یه خیابون دیگست !!”

دلم نمیخواست دیشب و طولانی راه تموم بشه.دوست نداشتم طلوع کردن خورشید رو ببینم. دوست نداشتم امروز و فرداها دوباره شروع بشه. دوست داشتم هنوز تو راه بودم و با هم اسم بازی میکردیم…

 

→ 2 دیدگاهدسته‌ها: شخصي

چگونه بدون زور ، زور بگوییم !؟

نوامبر 26, 2008 · ۱ دیدگاه

آورده اند که در کنفرانس  تهران  روزی  چرچیل،  روزولت و  استالین  بعد  از میتینگ‌های پی در پی  آن  روز  تاریخی!  برای  خوردن  شام  با  هم   نشسته بودند. در کنار میز یکی از  سگ‌های  چرچیل ساکت   نشسته بود  و  به  آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این   خردل تند به این سگ داد؟  روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید  و   خردل را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن   صرف نظر کرد.

 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل  را به  زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست  استالین  رهانید و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛  دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت  دیدید حالی‌ که چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان  احمال  کرد!

پ.ن : این مطلب از ایمیل کاملا کپی شده است و امیدوارم نگارنده راضی باشد

 

→ ۱ دیدگاهدسته‌ها: روزانه

ترسهای پشت پرده !

نوامبر 17, 2008 · 6 دیدگاه

بعد از اینکه پست حدیثه رو خوندم ، گفتم منم از ترسهام بگم !

اول از همه از تنها شدن میترسم.دوست ندارم دیگه تنها باشم.تحت هیچ شرایطی.

فکر اینکه شاید یه روزی مجبور باشم تنها زندگی کنم از هرچیزی برام سخت تره…

دومین چیزی که ازش خیلی میترسم و وحشت دارم ، ماره.تحت هیچ شرایطی نمیتونم این خزنده رو با اون نیشش تحمل کنم.مخصوصا وقتی تو این فیلما نشون میده داره یکی رو میخوره !!

از این میترسم که اگه به پیری رسیدم ، کسی برام احترام قائل نباشه..

بیشتر از این میترسم جوری زندگی کنم که در آینده موجب نفرت دیگران باشم ، تا خوشحالی اونها واین برام خیلی عذاب آوره..

از این میترسم که اون آدمی نباشم که میخوام باشم ، اون آدمی که برای من ایده آل هست..

خب دیگه خیلی فکر کردم ببینم از چی میترسم ولی واقعا هیچی به ذهنم نرسید !

از سوسک نمیترسم ، فقط چندشم میشه :D

از مردن نمیترسم ، چون سوخت و سوز داره ولی دیر و زود نداره !

از مرگ عزیزانم هم نمیترسم ، چون واقعیتی که سر همه میاد !

 

پ.ن: شاید این جمله خیلی ساده و کلیشه ای باشه ولی اول و اخر هر چیز از خدا می ترسم…

 

→ 6 دیدگاهدسته‌ها: روزانه · شخصي

آهای ، من از عالم و آدم گله دارم

نوامبر 16, 2008 · 3 دیدگاه

اهای تویی که میبینی ،30 نفر تو صف تاکسی دارن از سرما میلرزن ، تا یه تاکسی میاد داد میزنی دربست، خیلی بیشعور و احمق هستی

چرا !!؟ فکر کردی 2-3 هزار تومن تو جیب تک تک اون 30 نفر پیدا نمیشه !! خب خود خواه جون ، حالا که طاقت نداری مثل بقیه باشی ، حداقل و اون پیرزن یا اون خانومه با بچه اش رو هم سوار میکردی!!

فهمیدی ، خیـــــــــــــــــــلی بــــــــــــیشعوری

آهای راننده ای که سر 25 تا تک تومنی ناقابل ، چونه میزنی ، تو هم یه تخته ات کمه ! اصلا بگو روزی 100 تا 25 تومنی.به پیر به پیغمبر ارزش داغون شدن اعصاب شما و بنده مسافر رو نداره !!

آهای رانندگان خطوط تاکسی رانی که سرقفلی خططون رو حاظر نیستید با کسی تقسیم کنید ، شما رو به مقدساتتون قسم ، تویه سرما به فکر این مسافرها باشید و تا میبینید هوا سرد شده گاز و نکشید و برید.اصلا حالا که رفتید ، وقتی میبینید یکی داره صلواتی ملت رو به مقصد میرسونه چرا باهاش دعوا میکنید ! به خدا خوبیت نداره !

→ 3 دیدگاهدسته‌ها: جامعه · روزانه · شخصي