منزل جدید

بالاخره کار نقل و انتقال انجام شد و ما هم به دات کام شده گان پیوستیم 

باشد که رستگار شویم

http://blogneviss.com

Advertisements

عید و امسال عیدی ندارم …

pic-268پارسال همین موقع ها ..یادم نمیره که چقدر بهم خوش گذشت !

حالا به هر مناسبتی که میشه ، من غمگین میشینم و شادی و خوشحالی دیگران نگاه میکنم و به زور لبخندی برای خالی نبودن عریضه میزنم !!

دوباره عید غدیر شد و من رو که هر روز سعی میکنم گذشته رو فراموش کنم، میبره به روزگار نه چندان دوری ..روزهایی که به غمگینی الان نبود 

تمام این مدت این آهنگ تو ذهنم بود..عید و امسال عیدی ندارم ، گذاشتی رفتی عزیزم من بی قرارم..

یادش به خیر ،پارسال چه عیدی های قشنگی گرفتم..همشو قایم کردم که دیگه چشم بهشون نیفته و دوباره گریه نکنم 😐

به جای عیدی عزیزم من تو رو میخوام..

خب عید غدیر خم بر همه ی شما مبارک ، هرچند که دیگه واقعا نمیتونم زورکی خوشحال باشم 😐

بگو زنده باد زندگی

in-the-clouds7-1

امروز را خیلی خوب شروع کردم

خیلی وقت بود صبحها با تنبلی بیدار میشدم و نماز را با هزار تا غر زدن میخوندم و خب کل طول روز حالم خراب بود !

طبق معمول صبح بعد از اینکه ساعت 5 بیدار شدم تصمیم گرفتم یک امروز شاد باشم و بیخیال هرچی کار و زندگی ، آدمهای دور برم باشم !!

یک دعایی هست که هروقت گوش میدم ، آرومم میکنه ، دعایی که حضرت علی هر روز صبح می خوانده..دعای صباح

وقتی با این مضمون شروع میشه:

«خدايا اى كسى كه بيرون كشيد زبان صبحدم را به بيان تابناك آن و پراكنده ساخت پاره هاى شب»

و در ادامه وقتی میرسه به جایی که میگه :  » خدايا من در رحمتت را بدست اميدم كوبيدم و از فرط هواهاى نفسانى به حال پناهندگى بسوى تو گريختم»

نمیدونم چی میشه که وقتی به » خدایا صدایم را بشنو و دعایم را مستجاب کن و قرار بده هرآنچه خیر است » دلم میخواد گریه کنم ! و گریه میکنم ! شاید همون اشکهاست که تا آخر روز اینقدر سرحال نگهم میداره ! نمیدونم واقعا !!

امروز را خوب شروع کردم و با اینکه تا الان هزار دلیل داشتم و دارم برای ناراحت شدن ولی هنوز خوشحالم و به این زندگی با تمام سختی ها و مشکلات و غم و غصه هاش می خندم J

پ.ن : با اجازه از ویدا برای تیتر مطلب😀

پ.ن : این نوشته را هم چند بار خوندم :

هرگاه با آزمایشها روبرو می شوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا می دانیم گذار ایمان شما از بوته آزمایشها پایداری به بار می آورد.*

پس: دلسرد نمی شویم هر چند انسان ظاهری ما فرسوده می شود انسان باطنی روز به روز تازه تر می شود.

چون: در سختیها نیز فخر می کنیم، زیرا می دانیم سختی ها بردباری به بار می آورد و بردباری شخصیت را می سازد و شخصیت سبب امید می شود و امید به سرافکندگی نمی انجامد.

 

 

اي که در کوچه معشوقه ما مي گذري..

یه روزی بود که فکر می کردم دورم کسایی هستند که واقعا دلشون برام می سوزه و براشون مهم هستنم اما

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

فهمیدم کاملا اشتباهه..فهمیدم محتاج بنده خدا بودن از کفر و شرک به خدا هم بدتره..

گفت و گو آیین درویشی نبود ، ورنه با تو ماجراها داشتیم

40371514_reminiscence

تو این چند روز از نزدیکترن کسانم بی حرمتی و بی توجهی هایی دیدم ، هرچند برام تازگی نداشت ، اما برام جایه سوال گذاشت که چرا با گذشت اون اتفاقات هنوز باید تو خودم باشم و مهر سکوت به لبام بزنم..

برام عجبیب بود چرا منی که اینهمه از تنهایی می ترسیدم باید باز هم تنها بمونم..

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود،وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

بزرگترین اشتباه زندگی من این بود که دل به بنده خدا بستم نه به خدا .

از خدا شکایت کردم نه از بنده خدا حالا دارم تاوانش رو میدم…

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

کسی از زندگی من چیزی نمیدونه  و نمیخوام هم بدونه..نمیخوام خاطرات قشنگم از بین بره…

فراموش نمیکنم ولی می بخشم …

خدایا آن سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست ، هرکجا هست به سلامت دارش

 

سلام دوبارگی J

خاطره ها در هفته ای که گذشت…

reminiscenceهفته ای که گذشت..

واقعا هفته وحشتناکی بود. به این دلیل که تو شرکت به شدت تنها شدم ! و الان کسی نیست که وقتی خسته هستم دو کلمه باهاش حرف بزنم !

میز روبرو خالی شده ، و این خالی بودن به شدت داره عذابم میده.خب 2سالی به کسی که اون پشت بود عادت کرده بودم !میز پایینم خالی شد و یکی دیگه هم از اینجا رفت.

کارهایی که رو سرم ریختن 4 برابر شده و منم که بیماری بی خوابی به سراغم اومده از شدت خستگی همیشه یه سوتی میذارم وسط کار.

اما خب قسمت خوب این هفته دیروز بود که رفتم تبریز. خیلی خوب بود..اینقدر که نمیتونم توصیف کنم ! دیدن دوستان قدیمی ، استادها ، محله ای که 2سال از با نشاطترین سالهای عمرم رو اونجا سپری کردم با تمام خاطرات بد و خوبش.

اما قسمت قشنگش اینجا بود که میتونستم با دوستام و یکی دیگه (😀) بیرون برم و مجبور نباشم خاطرات دوران دانشگاه رو سانسور کنم.میتونستم خونه ای که 2سال توش زندگی کردم رو نشون بدم ! نمیدونم چه لذتی که آدم دوست از گذشته اش بگه و نشون بده که کجا بوده !!

اینکه ببینی استادهای قدیمی هنوز وقتی اسمت میاد، تو رو فراموش نکردن مشتاق هستند که بدونن این 2سال چی کار کردم !!

با تمام اینکه ، تمام وقتم به دوندگی در طبقات دانشگاه سپری شد ، دیروز احساس کردم همون دختر کوچولوی 18 سالم که وقتی اولین بار وارد دانشگاه شد ، بهش گفتن «دبیرستان دخترونه یه خیابون دیگست !!»

دلم نمیخواست دیشب و طولانی راه تموم بشه.دوست نداشتم طلوع کردن خورشید رو ببینم. دوست نداشتم امروز و فرداها دوباره شروع بشه. دوست داشتم هنوز تو راه بودم و با هم اسم بازی میکردیم…

 

چگونه بدون زور ، زور بگوییم !؟

آورده اند که در کنفرانس  تهران  روزی  چرچیل،  روزولت و  استالین  بعد  از میتینگ‌های پی در پی  آن  روز  تاریخی!  برای  خوردن  شام  با  هم   نشسته بودند. در کنار میز یکی از  سگ‌های  چرچیل ساکت   نشسته بود  و  به  آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این   خردل تند به این سگ داد؟  روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید  و   خردل را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن   صرف نظر کرد.

 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل  را به  زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست  استالین  رهانید و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛  دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت  دیدید حالی‌ که چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان  احمال  کرد!

پ.ن : این مطلب از ایمیل کاملا کپی شده است و امیدوارم نگارنده راضی باشد

 

ترسهای پشت پرده !

بعد از اینکه پست حدیثه رو خوندم ، گفتم منم از ترسهام بگم !

اول از همه از تنها شدن میترسم.دوست ندارم دیگه تنها باشم.تحت هیچ شرایطی.

فکر اینکه شاید یه روزی مجبور باشم تنها زندگی کنم از هرچیزی برام سخت تره…

دومین چیزی که ازش خیلی میترسم و وحشت دارم ، ماره.تحت هیچ شرایطی نمیتونم این خزنده رو با اون نیشش تحمل کنم.مخصوصا وقتی تو این فیلما نشون میده داره یکی رو میخوره !!

از این میترسم که اگه به پیری رسیدم ، کسی برام احترام قائل نباشه..

بیشتر از این میترسم جوری زندگی کنم که در آینده موجب نفرت دیگران باشم ، تا خوشحالی اونها واین برام خیلی عذاب آوره..

از این میترسم که اون آدمی نباشم که میخوام باشم ، اون آدمی که برای من ایده آل هست..

خب دیگه خیلی فکر کردم ببینم از چی میترسم ولی واقعا هیچی به ذهنم نرسید !

از سوسک نمیترسم ، فقط چندشم میشه 😀

از مردن نمیترسم ، چون سوخت و سوز داره ولی دیر و زود نداره !

از مرگ عزیزانم هم نمیترسم ، چون واقعیتی که سر همه میاد !

 

پ.ن: شاید این جمله خیلی ساده و کلیشه ای باشه ولی اول و اخر هر چیز از خدا می ترسم…