لسان الغيب

هزار شكر كه ديدم بكام خويشت باز

زروي صدق وصف گشته با دلم دمساز

روندگان طريقت ره بلا سپارند

رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز

غم ِحبيب نهان به زگفت و گوي ِ رقيب

كه نيست سينه ارباب كينه محرم ِراز

اگر چه حسن توازعشق ِغيرمستغني است

من آن نيم كه از اين عشقبازي آيم باز

چو گويمت كه زسوز درون چه ميبينم

زاشك پرس حكايت كه من نيم غماز

چه فتنه بود كه مشاطه قضا انگيخت

كه كرد نرگسِ مستش سيه به سرمه ي ناز

بدين سپاس كه مجلس منورست به دوست

گرت چو شمع جفايي رسد بسوزوبساز

غرض كرشمه ي حسنست ورنه حاجت نيست

جمال دولت محمود را به زلف اياز

غزل سرايي ناهيد صرفه اي نبرد

درآن مقام كه حافظ برآورد آواز

منم كه ديده بديداردوست كردم باز

چه شكر گويمت اي كارساز بنده ِ نواز

Advertisements

1 پاسخ به “لسان الغيب

  1. سلام….خوشحالم كه وبلاگ شما رو ديدم…..چون ميون اينهمه وبلاگاي چرت و پرت وبلاگي مثل وبلاگ شما با اين محتويات معركه ست….
    http://www.astandari.blogfa.com
    masoud

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s