يك روز معمولي

از دفتر كه اومديم بيرون اميد يك راست رفت سراغ آژانش كنار دفتر.

يه آقاي تقريبا 45-8 ساله اي زحمت رسوندن اينجانب رو بر عهده ميگيره.

اميد:چقدر ميشه آقا؟

آقاي راننده: مسيرتون كجاست؟

اميد:پارك وي

آقاي راننده: خب ترافيكم كه زياده ميشه 4000 تومن

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( سر ظهر كجا ترافيك زياده)

خلاصه همون اول بسم ال.. كرايه رو كرد تو پاچه !!!

با كلي سلام صلاوات و پيدا كردن دستگيره از زير صندلي و پنل ضبط از يه قوطي تو داشبورد و سوال پرسيدن از اين و اون كه چه جوري ميشه رفت پارك وي، راه افتاديم..

آقاي راننده: آره خانوم دخترم 13-14 سالشه ، سرطان خون داره.پول ندارم 6750 تومن براش دارو بخرم..

17 سال توتاكسيراني كار ميكردم،اما بعد از اينكه دخترم مريض شد زندگيمون ريخت بهم…

من: آخخخخخهههههه، خدا شفاش بده

آقاي راننده: پسرم 29 سالشه،انگيزه براي هيچي نداره، قبلا قهرمان بادي بيلدينگ و كونگ فو بوده..

من: (تو دلم ميگم) اييييييييييييييي وللللللللللل!!!!!!!!!

آقاي راننده: دخترم ميگه كاش مامان نمي مرد..الان دخترم خيلي تنهاست

من: (تو دلم)وايي به حالت به خواي منو به پسر هركولت قالب كنييييييييييييي !!!!!

من : (با صدايي كه ناراحتي ازش موج مي زنه) در كار خدا هميشه حكمتي هست،يكي از فاميلاي ما در يك تصادف جلو چشمش مامان و بابا و خواهرش ميميرن، اون بايد چي بگه؟؟؟

آقاي راننده: شما جاي دختر مني…

من : (تو دلم) ايييييييييي وووووووووووويييييييي

آقاي راننده: (ادامه) شما جاي دختر مني… سال 72 بود.من معاون حسابداري شركت…. بودم.برادر زنم هم تازه BMW2002 خريده بود…

من :!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(يك علامت سوال بزرگ هم روي سرم تصور كنيد)

آقاي راننده: خانوم ما هم پاشو ميكنه تو يه كفش كه بيا با برادرم بريم سفر.يه حسي به من گفت نزار برن..خلاصه ما هم با زنمون دعوا كه نرو..اونم فرداش بدون خداحافظي ميره و ساعت 10 صبح زنگ مي زنن كه همشون مردن…

من: آخخههه..خدا رحمتشون كنه..

آقاي راننده: دخترم اون موقع 5-6 سالش بود..

من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آقاي راننده: دخترم الان ساله اول دانشگاست.حقوق ميخونه

من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آقاي راننده: مي بيني خدا 4000 رو رسوند بقيش رو هم مي رسونه…

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا بزرگه

بالاخره اميد زنگ زد و اينگار خدا دنيا رو با تمام مخلفاتش دو دستي تقديمم كرد و خلاصه تا آخرين لحظه اميد رو پشت خط نگه داشتم كه مبادا اين آقاهه دوباره شروع به له كرن مخ بيچارم كنه !!!

والا من كه نفهميدم اين آقا چرا اينهمه خالي بندي پشت سر هم جور كرد ولي يه خورده كه بيشتر فكر كردم ،با يك حساب سرانگشتي به اين نتيجه رسيدم كه اگه روزي 2تا مسافر نازك دل(نه سنگ دل مثل من) گيرش بياد و از هركدوم 2000تومن بيشتر بگيره آخر ماه 60-70 تومن مفتي ميره تو جيبش !!!!

خب اينم يه جور كاره ديگه !!!

Advertisements

1 پاسخ به “يك روز معمولي

  1. یه سوال واسه من پیش اومد؟؟؟ سال 72 BMW2002
    از کجا اومده؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s