دختركوچولوي تنهاي خندان

امروز مي خوام يك داستان تعريف كنم.داستاني كه فقط مامان بزرگها براي نوه هاشون تعريف مي كنن و اصلا واقعي نيست..

داستان من جريان زندگي يك دختر كوچولو هستش.دختر قصه ي ما در يك خانواده ي خيلي مهربون بزرگ شد.اما يك مشكل بزرگ داشت.تو خونشون كسي اونو دوست نداشت..يا حداقل اينجور فكر ميكرد.

به دوستاش هميشه ميگفت كه مامانش شبها براش قصه ميگه، بغلش ميكنه و وقتي كه دختر خوبي ميشه بوسش ميكنه..حتي بعضي وقتها ميگفت با، باباش شوخي ميكنه…اما اينها همه تخيلات دختر كوچولو بود.

دختر كوچولو خيلي تنها بود، اما هيچوقت به كسي نمي گفت كه تنهاست..همه ي دوستاش به زندگي اون حسودي ميكردند.

تا اينكه يك روز دختركوچولو خيلي مريض شد.

به همه ميگفت خوبه ولي خوب نبود.

براي همه ميخنديد ولي خندون نبود.

براي همه دوست بود ولي تنها بود.

بعضي وقتها دوستاش دعواش ميكردند كه چرا بعضي وقتها نميخنده..و اون وقت مجبور ميشد باز لبخند بزنه..

به مامان و باباشم نگفته بود كه مريضه..هروقت ميخواست بگه كه مريضه ياد اون روزي افتاد كه باز خيلي مريض شد و مامان و باباش نگران بودن..اما بعدش مامانش دعواش كرد و بهش گفت كه همه ي مريضيش براي جلب توجه بوده..دختركوچولو يادش رفت اون روز به مامانش بگه واقعا براي جلب توجه بوده..

دختركوچولو اينقدر صبر كرد تا حالش خوب شد.

بازم شد همون دختر كوچولوي خندوني كه دوستاش ، دوستش داشتن.

باز هم مامان و باباش رو دوست داشت و باز هم براي دوستاش از مامان و باباش قصه هاي بامزه تعريف ميكرد.

اما دختركوچولو هنوز،تنهاي خندان قصه ي ما بود.

Advertisements

5 پاسخ به “دختركوچولوي تنهاي خندان

  1. چشمهایی که فکر می کنند

    امیدوارم شباهتی با دختر کوچولوی قصه پنداشته باشیعچون احساس اینکه مورد توجه نیستی یا کسی دوستت نداره احساس مخربیه،سعی کن تو به جای اون همه رو دوست داشته باشی!

  2. dostash?? ino movafegh nistam…

  3. salam ba man tamas begir
    mosi_spring@yahoo.com
    http://oshgool.blogsky.com
    mikham bebinamet

  4. هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يك بار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

    az tarafe gharibe

  5. ازم پرسيد :من مال توام؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر كاري دلت مي خواد باهام بكن. گفت :هر كاري؟ گفتم:آره. ………… تنهام گذاشت و رفت

    az tarafe gharibe

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s