كودكان مهر


وقتي كه اين پست آقاي پيمان رو خوندم ياد چند روز پيش افتادم كه با دوستم براي خريد كادو تولد بيرون رفتيم.

نزديكهاي غروب بود و ماهم تشنه ! به سوپرماركتي رفتيم تا آبي بخريم و شكم خالي رو با هله هوله پر كنيم..

داخل سوپرماركت پسر بچه‌ي 8-9 ساله اي بود كه با يك بادكنك قرمز و يك دسته فال به دستهايي عابرين نگاه ميكرد تا بالاخره يكي پيدا بشه و ازش فال بخره..

بدون اينكه حتي يكبار بگه آقا؛خانوم توروخدا ازم فال بگيرين..

خلاصه ما هم خريدمون رو كرديم داشتيم به طرف خونه راه ميرفتيم كه بر حسب تصادف هم مسير پسرك فال فروش شديم.

نميدونم چرا يك هو از اين بچه خوشم اومد..رفتم طرفش و به اندازه‌ي 6-7 تا فال بهش پول دادم و گفتم يك فال بهم بده..

بهدش گفت خانوم بقيه پولت..

منم نگاش كردم و آروم بهش گفتم اگر ببينم پولت رو به كسي دادي من ميدونم با تو..همين الان ميري با اين پول هرچي ميخواي ميخري!

پسرك هاج و واج زل زد به چشامو چنر ثانيه فقط نگام كرد و گفت يعني همش ماله خودمو ؟!

بعدشم لبخندي زد و دويد و رفت..آخرشم داد زد و گفت : خاله مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي..

Advertisements

1 پاسخ به “كودكان مهر

  1. چشمهایی که فکر می کنند

    چند سال پیش قبل از یک مسافرت خارج از کشور،در یک رستوران وطنی در تهران،با دو پسر فالفروش روبرو شدم که با التماس از اهل رستوران و مشتریان میخواستند که فال بخرند،ازشون خواستم که برن جلو و سفارش غذاشون رو هر جور که میخوان به فروشنده بدن،و در کمال تعجب مشتریان کمی افاده ای رستوران دعوتشون کردم سر میز و گپ زدن،مدرسه نمی رفتند،کپر نشین بودند و بایستی شبی 3000 تومان دخل فال فروشی به صاحب کارشون می دادند، هیچ سخنی در مورد آینده نگفتند حتی یک کلمه،من اسمشون رو گذاشتم بچه های بدون آینده…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s