به اندازه‌ي يك دايره

ساعت 7 بود كه كلاسم تموم شد .از ميدان ونك بايد مي رفتم پارك وي و از اونجا هم خانه !

اين هواي خنك هم كه جون ميداد براي پياده روي !

خلاصه ميدان ونك كه پياده شدم يك خانومي با بچه‌ي كوچيكش اومد جلومو گفت: خانوم من خونم كرجه،كيفم رو دزد زده و…از اينجور حرفها

منم وايسادم تا حرفهاش رو حسابي بزنه.بعدش با خنده بهش نگاه كردم و گفتم هنوز نرسيدي به خونت

يك هو خشكش زد..گفت:تو !!!

گفتم بله من..چند ماهه پيش همين روضه خوني رو اونجا برام خوندي و منم پول رو بهت دادم..وقتي هم كه ازم گرفتي گفتم فقط و فقط به خاطر خدا بهت پول دادم..اينقدر مردم رو سر كيسه نكن گناه دارن..

ديگه هيچي نگفت ..منم رامو گرفتم رفتم و بلند طوري كه همه‌ي آدمهايي كه اونجا بشنون داد زدم:

دنيا خيلي كوچيكه، خيلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي

Advertisements

1 پاسخ به “به اندازه‌ي يك دايره

  1. چشمهایی که فکر می کنند

    برای من تو زمان دانشجویی تو ترمینال اتوبوس زیاد اتفاق افتاده بود!،روضه طرف رو هم از حفظ بودیم تا میومد بالا با هم براش دم می گرفتیم تا دمش رو بذاره رو کولش در بره!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s