مرثیه ای برای بودن…

اینقدر خسته ام که خدا میدونه

چند سال تموم جنگیدم تا شدم این ! تا شدم دختری که با تمام اون مشکلات الان میتونه سرش رو تو جمع بلند کنه و بگه منم هستم.

اما هرچی که ساخته بودم از جنس کاه بود و به اشاره ای از بین رفت.

خسته شدم از بس یکجا بشینم و غصه و بخورم

یا نقشه بکشم و برنامه بریزم که این مشکل رو چه جوری حل کنم.

بعد از اون اتفاق پشت سر هم اتفاقات بد برام افتاد..

خسته شدم از اینکه خودم رو پشت نقاب خنده مخفی کنم..

حالا میخوام از اینجا ، تنها جایی که از تمام اون مشلات فرار میکردم هم برم..

برم و اینقدر بجنگم تا دیگه دلیلی برای ناراحت شدن نداشته باشم

نمیدونم این نبودن چقدر طول میکشه..نمیدونم این جنگیدن چقدر ادامه داره…

خب روضه خونی بسته..

تا سلامی دگر، بدرود

Advertisements

3 پاسخ به “مرثیه ای برای بودن…

  1. فقط اگر پایین بیای بهش می رسی
    شاید اگر آدم همیشه پایین باشه دیگه هیچ وقت نیفته
    شاید از اول ….
    بگم همشو ؟؟؟

  2. برات آرزوی صبر دارم آیدا جان..

  3. زندگی همش همینه
    شکستا و پیروزی ها زندگی رو میسازه .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s